نيكا

نيكا سعي داشت او را به سمت خودش بكشد تا پايش به طناب گير كند پس بدون توجه به حرف او گفت:
-سلام بيا ببين كي برات كيك آوردههههههههه....بدو بدو..
شريف به سرعت قدم هايش افزود و به سمت نيكا رفت ..نيكا باز هم گفت:-بدووو روش يه چيز نوشته...شريف تند تر به سمتش آمد كه ناگهان پايش به چيزي گير كرد...به ديدن كيك به خودش گفت نه الان ميرم توووو كيك ...پس با سرعتي باور نكردني درحالي كه ميافتاد خودش را كمي به سمت راست هول داد كه موجب شد روي نيكا بيفتد....نيكا سعي داشت تعادلش را حفظ كند اما نتوانست و روي كاناپه پشتش افتاد ...لحظه اي بعد نيكا فهميد در چه موقعيتي قرار گرفته استت..او روي كاناپه با شريف! حتي هرم نفس هاي شريف را روي گردنش حس ميكرد با خجالت چشمش را باز كرد و شريف را ديد كه با نگاهي متفاوت به لب هايش خيره شده است....نيكا نميدانست چكار كند سردرگم و عصباني شايدم هيجان زده بود...پس از لحظه اي كوتاه سعي كرد شريف را هول بدهد اما ....شريف مقابله كرد...انگار تمايلي براي برخاستن نداشت....صورت نيكا از خجالت گلگون شده بود و او را از هر وقتي جذاب تر ميكرد...با لحني خيلي آرام گفت:-لطفا پاشو...من..من دستم درد گر.ر..فت...شريف در حال و هواي ديگري به سر ميبرد..انگار صداي او را نشنيده باشد سرش را نزديك تر برد...نيكا شروع به لرزيدن كرد با صداي خفه اي گفت:-خواهش ميكنم ..التماس ميكنم...وقطره اي اشك از چشمانش جاري شد...شريف با ديدن اشكش از عالم هپروت بيرون آمد...با عجله از روي نيكا برخاست وبا گفتن ببخشيد از خانه بيرون آمد......
*************************
نيكا تصميمش را گرفت بايد از اينجا ميرفت...او با اتفاقي كه افتاد ديگر نميتوانست به شريف اعتماد كند پس نگاهش را از فنجان قهوه برداشت و گفت:-ببين ميخواستم بگم دانشگاه تو اصفهان قبول شدم....ميرم اونجا...ديگه..ديگه سر بار تو نيستم....واسه فردا بليط گرفتم
شريف با تعجب به او نگاه كرد
-شوخي ميكني؟
-نه اصلا
-سربار؟؟ نه تو امانتي دست من پس تا جون دارم نميذارم جايي بري!
پوزخندي زد و گگفت:-اصفهان!!!
نيكا عصباني شد و گفت:-ببين من ميخوام ادامه تحصيل بدم!! ميرم ميفهمي؟؟ مييييييييييييييرممممممممم ممممممم
-نخير..مثه اينكه حرف آدم حاليت نميشه....ميگم نه يعني نه
-برو بابااااااااا....تو هيچكارمي ميفهمي؟؟ من خودم واسه خودم تصميم ميگيرم...اگه ميبيني اومدم بهت گفتم به حرمت او يه لقمه نونيه كه تو خونت خوردم واگر نه مطمئن باش من تورو شِپِشِ سرمم حساب نميكنم!
-ببين اولشم كه حرمت خودتو نگه دار..دومم كه من....من صاحبِ تو ام...سومش هم كه تو حق نداري پاتو از اينجا بيرون بذاري...
-صاحب؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه من سگم كه تو صاحبم باشي.....
وبا عجله از پله ها بالا رفت....او بايد ميرفت...پس وارد اتاقش شد و در را بست...چمدانش را آ»اده كرد و زير پتو خزيد بايد فردا ميرفت...
**************
با ويبره موبايل از جا برخاست و به سمت در رفت بايد هرچه زودتر خودش را به فرودگاه ميرساند اما....هركاري كرد در باز نشد....چند بار دستگيره را تكان داد اما باز هم نشد .....با عصبانيت داد زد..
-شريييييييييييييييييف
پس از لحظاتي صداي شريف را شنيد كه ميگفت:-بله؟؟ من دارم ميرم....راستي صبحونه روميزته...اممم سفر خوش و با خوشحالي خنديد.....نيكا از عصبانيت در حال تركيدن بود....با پا لگدي به در زد و با گفتن :-احمق عصبانيتش را خالي كرد....به سمت پنجره رفت و ديد راهي نيست....او قطعا نميتوانست كاري كند.....باز هم زير پتو خزيد و فكر كرد بايد هر طور شده حالش را بگيرد....پس نقشه هاي گوناگوني از ذهنش گذشت و بالاخره فهميد بايد چكار كند....
****************
ساعت نه شب شريف به خانه بازگشت و در اتاق را باز كرد ...نيكا با عجله به سمتش رفت و لگدي به پايش زد و با صداي بلندي گفت:-احمقققققققق و از اتاق بيرون رفت...شريف لنگان لنگان به سمتش رفت و با خنده گفت:-چي شد خانوم كوچولو جا موندي؟؟؟؟؟؟؟
-آره ولي به هر حال از اينجا ميرم مطمئن باش!
پشت فرمان نشست و با لبخند به راه افتاد.
زير لب زمزمه كرد:اصفهان!
پوزخندي زد.فكر كرده مي زارم بره.امكان نداره.
با خيال راحت به دسته كليدش روي داشبورد خيره شد و ماشين را به حركت در اورد.از تصور نيكا در ان حالت لبخندي روي لبش نشست. بايد كاري مي كرد با زنداني كردنش نمي توانست او را از رفتن منصرف كند. مطمئن بود با اينكار نيكا مصمم تر شده است.
***********
با خستگي روي صندلي ولو شد.چند ضربه به در خورد.به سرعت خود را جمع و جور كرد.منشي وارد اتاق شد و گفت: تموم شد.
-:خوبه.واسه فردا صبح كه به بيمارا وقت ندادين؟
-:نه.
-:باشه مي تونيد بريد.
-:با اجازه.خداحافظ
سرش را تكان داد و گفت: خدانگهدار
منشي از اتاق بيرون رفت. شماره يكي از دوستانش كه در دانشگاه مشغول بود گرفت: سلام احسان جان
-:سلام اقاي دكتر.چه عجب؟راه گم كردي؟
-:اي همچين.خوبي؟خانومت چطوره؟
-:خوبيم.مي گذرونيم.تو چطووري؟
-:اي منم بد نيستم.
-:خداروشكر.پسر مگه زندگي تو چشه بد باشي؟زن نداري بگي مسئوليت دارم. بچه نداري مگه چي شده؟
-:اي.دلخوشي ندارم.
-:هان.اون دلخوشيتم زنه كه بايد بگيري.مي خواي واست استين بالا بزنم.
-:نخيرمگه خودم دستم كجه؟
-:گفتم شايد از پارسال كه نديدمت كج شده.
-:به كوري چشم تو سالمم.
-:بايدم سالم باشي.عشق و حال مجرديت و مي كني.
-:تو كه اين همه از زندگي مشترك شاكي بودي چرا زن گرفتي؟
-:اخه گرم شده بودم زده بود به كلم.نفهميدم دارم چه غلطي مي كنم.
-:تو الانشم گرمي.كي عقل داشتي كه الان بار دوم باشه؟
-:عقل داشتم كه نمي زاشتم تو دكتر شي بيفتي به جون مردم.
-:خودتم اعتراف مي كني؟
-:خيلي خب داداش بگو ببينم چكاري از دستم بر مياد كه تو بعد از اين همه مدت ياد من افتادي؟
-:راستش غرض از مزاحمت...
-:ديدي گفتم يه كاري داري.حالا بگو...
-:اخه تو مي زاري بگم؟عرضم به حضورت يكي از اشناها دانشگاه اصفهان قبول شده.مي خوام اگه ميشه انتقالش بدم اينجا
-:چي قبول شده؟
-:دقيق نمي دونم.فكر كنم حسابداري.
-:بايد ببينم چيكار ميشه كرد.راستي ناقلا طرف كيه براش اين همه مايه گذاشتي تو كه سرت بره واسه كسي كاري نمي كني.
-:اي بي انصاف واسه كسي هم نكرده باشم.واسه تو يكي كم نذاشتم.
-:يادم نمياد.
-:بايد اون مخت و بازسازي كني.
-:اونم به چشم كي بيام خدمتتون؟
-:براي چي؟
-:پاكسازي مخم ديگه.

********
وارد خانه شد.كيفش را روي مبل گذاشت و با ارامش به طرف اتاق نيكا رفت.كليد را از جيبش بيرون كشيد و در را باز كرد.در همين حين ضربه اي به پايش خورد.نيكا با عصبانيت گفت:
احمقققققققق و از اتاق بيرون رفت. لنگان لنگان به دنبالش رفت و گفت: چي شد خانم كوچولو جا موندي؟
نيكا با عصبانيت به طرفش برگشت و گفت: آره ولي به هر حال از اينجا ميرم مطمئن باش!
ابروهايش را بالا انداخت و گفت: عمرا اگه بتوني بري. يا انتقالي يا مي موني سال ديگه اينجا قبول ميشي.
-:به همين خيال باش.به تو چه؟ اين همه زحمت نكشيدم يه سال پشت كنكور بمونم.
-:پس انتقالي بگير.چون حق نداري بري اصفهان يا هرجاي ديگه.
به طرفش رفت و در حالي كه از كنارش رد ميشد زير گوشش زمزمه كرد: تازه نمي توني اونجا تنها بموني خانم ترسو.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهناز | ۲۳ فروردين ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۱۹:۰۳ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |